RizVN Login

  • corona
  • 96 10 27YADGIRI
  •  
    97 1 14shakib

عصر یخبندان

عصر یخبندان

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ... ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دو…

ادامه مطلب...

در جستجوی خدا

در جستجوی خدا

 

كودك نجوا كرد: « خدایا با من صحبت كن » و یك چكاوك آواز خواند، ولی كودك نشنید. پس كودك با صدای بلند گفت : « خدایا با من صحبت كن » و آذرخش در آسمان غرید، ولی كودك متوجه نشد. كودك فریاد زد: « خدایا یك معجزه به من نش…

ادامه مطلب...

گدای نابینا

گدای نابینا


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل…

ادامه مطلب...

اقیانوس کجاست ؟



ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا ، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستید و احتمالاً می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت‌ها در همه جا در جست و جوی آن بوده ام و نیافته ام را پیدا کنم؛ ممکن است به من بگویید : اقیانوس…

ادامه مطلب...

عجایب هفتگانه جهان

عجایب هفتگانه جهان

 

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج م…

ادامه مطلب...

درك متقابل

درك متقابل


جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.


پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.

جک از او پرسید: چی ش…

ادامه مطلب...

قلب

قلب


روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود . او با صدای رسائی اعلام کرد که : " صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد " و سپس آنرا به مردم نشان داد .اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ و…

ادامه مطلب...

داستان کوتاهی از ابومسلم خراسانی

داستان کوتاهی از ابومسلم خراسانی

 

شاگرد ابومسلم خراسانی معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.روزی برای سلمانی به راه ا…

ادامه مطلب...

تغییر نگرش

تغییر نگرش

 می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش، انواع قرصها و آمپولها را به خود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود ر…

ادامه مطلب...

سیرک

سیرک

 

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی...
در عین حال تمیـز پوشیده بود…

ادامه مطلب...

رعیت و عتیقه فروش

رعیت و عتیقه فروش

عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن…

ادامه مطلب...

طرح واکسن امیرکبیر

طرح واکسن امیرکبیر

در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی ن…

ادامه مطلب...

گفتگوی بین بچه شتر و مادرش

گفتگوی بین بچه شتر و مادرش

 

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟

شتر مادر: خوب پسرم. ما حیو…

ادامه مطلب...

داستان کوتاه قصاب و سگ

داستان کوتاه قصاب و سگ


قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین".۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در…

ادامه مطلب...

شرلوک هلمز

شرلوک هلمز

 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟...

واتسون گفت:"میل…

ادامه مطلب...

دلبستگی مال دنیا

دلبستگی مال دنیا

 

یکی ازعلمای ربانی نقل می کرد:درایام طلبگی دوستی داشتم که ساعتی داشت وبسیارآن رادوست می داشت ،همواره دریادآن بودکه گم نشودو آسیبی به آن نرسد،اوبیمارشدوبراثربیماری آنچنان حالش بدشدکه حالت احتضاروجان دادن پیداکرد، دراین میان یکی ازعلماءدرآنجا حا…

ادامه مطلب...

آخرین آرزوی سقراط

آخرین آرزوی سقراط

 

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟

پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های ز…

ادامه مطلب...

خورشید سربازان اشک نهم

خورشید سربازان اشک نهم

 

مهرداد دوم اشکانی با سپاهش از کنار باغ سبزی می گذشت سایه درختان باغ مکان خوبی بود برای استراحت .

فرمانروا دستور داد در کنار دیوار بزرگ باغ لشکریان کمی استراحت کنند . باغبان نزدیک پادشاه ایران زمین آمده و از او و سربازان دعوت کرد که به باغ وار…

ادامه مطلب...

رنج یا موهبت

رنج یا موهبت

 

 

آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید.

 

روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت:…

ادامه مطلب...

معجون آرامش

معجون آرامش

 

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را…

ادامه مطلب...

دزد باورها

دزد باورها

 

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال…

ادامه مطلب...

داستان خورده شدن قورباغه ها از طرف لک لک ها و مارها

داستان خورده شدن قورباغه ها از طرف لک لک ها و مارها

 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند، قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند. لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند:

عده ای ا…

ادامه مطلب...

ابوسعید ابوالخیر و سخنرانی در مسجد

ابوسعید ابوالخیر و سخنرانی در مسجد

 

ابوسعید ابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها آمده بودند، جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. پس شاگرد ابوسعید گفت شما را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. همه یک قدم پیش گذاشتند.
پس نوبت به سخن…

ادامه مطلب...

داستان وعده پادشاه و از پای درآمدن نگهبان

داستان وعده پادشاه و از پای درآمدن نگهبان

 

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر مى‌…

ادامه مطلب...

عروسک

عروسک

 

 

 


روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.

شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او  خواس…

ادامه مطلب...

انگشتر

انگشتر

 

 

 

 

 

 

 


سلطان صلاح الدین به فکر فریب یکی از رعایای یهودی ثروتمندش افتاد که پیشه اش صرافی بود.اگر میتوانست او را بفریبد پول خوبی نصیبش میشد.پس یهودی را به حضور فراخواند و پرسید کدام دین بهتر است؟ صلاح الدین با…

ادامه مطلب...

موش کوچولوی شجاع

موش کوچولوی شجاع

روزی روزگاری موشی بود که درون لانه ای زندگی می کرد . لانه ی خانواده ی آن موش از سرزمین موش ها خیلی دور بود . اما آن موش تا به حال هیچ گاه بیرون از لانه نرفته بود . هیچ کدام از خانواده ی موش ها در نزدیکی آن ها زندگی نمی کردند . چون این موش نزد نامادری…

ادامه مطلب...

گرگی در لباس میش

گرگی در لباس میش

روزی روزگاری یک گرگ بدجنس برای پیدا کردن غذا دچار مشکل شد . چون گله ای که برای چرا به آن کوه و چمنزار می آمد یک چوپان دلسوز و یک سگ دقیق داشت . آنها مواظب هر اتفاقی در گله بودند . گرگ گرفتار شده بود و نمی دانست چکار بکند تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی ا…

ادامه مطلب...

ماهی قرمز مغرور

ماهی قرمز مغرور

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .
 توی یک برکه بسیار زیبا دسته ای از ماهی ها و قورباغه ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند ، توی کارها به هم کمک می کردند ، حتی اگر یک دشمن مثل مرغ ماهیخوار یا موجودات دیگری به برکه آنها نز…

ادامه مطلب...

احترام به موجودات

احترام به موجودات

در روزگاران خیلی دور ، مرد خداشناس و مؤمنی زندگی می کرد که همیشه مواظب همه بود و دلش نمی خواست هیچکس حتی یک مورچه هم ، کوچک ترین ناراحتی از او ببیند ! او که غذای همیشگی اش نان بود ، ماهی یکبار یک گونی گندم را می خرید و خودش با آن ، نان می پخت !
روزی…

ادامه مطلب...

جسارت

جسارت

دو عدد دانه در زیر خاک پربرکت بهاری کنار هم نشسته بودند. دانه اولی گفت:«می خواهم رشد کنم؛ می خواهم ریشه هایم را به اعماق خاک بفرستم. می خواهم جوانه ام خاک بالای سرم را بشکافد و سر برآورد. می خواهم غنچه های لطیفم را به نشانه ی ورود بهار برافرازم. می…

ادامه مطلب...

قصه زیبای یک کلاغ چهل کلاغ

قصه زیبای یک کلاغ چهل کلاغ

ننه كلاغه صاحب یك جوجه شده بود . روزها گذشت و جوجه كلاغ كمی بزرگتر شد . یك روز كه ننه كلاغه برای آوردن غذا بیرون میرفت به جوجه اش گفت : عزیزم تو هنوز پرواز كردن بلد نیستی نكنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری و ننه كلاغه پرواز كرد و رفت .
هنوز م…

ادامه مطلب...

Showcases

Background Image

Header Color

:

Content Color

: