RizVN Login

  • corona
  • 96 10 27YADGIRI
  •  
    97 1 14shakib

دخترك كبريت فروش

دخترك كبريت فروش

هوا خيلي سرد بود و برف مي باريد .  آخرين شب سال بود .

دختري كوچك و فقير در سرما راه مي رفت . دمپايي هايش خيلي بزرگ بودند و براي همين وقتي خواست با عجله از خيابان رد شود دمپايي هايش از پايش درآمدند . ولي تنوانست يك لنگه از دمپايي ها را پيدا كند…

ادامه مطلب...

دوچرخه پير ـ بازيافت زباله

ادامه مطلب...

كيميا ـ نفت

ادامه مطلب...

بزبزك زنگوله پا

ادامه مطلب...

هزارپا غوله

ادامه مطلب...

كي از همه قويتره

ادامه مطلب...

دو دوست

ادامه مطلب...

كفشدوزك و دوستانش

ادامه مطلب...

جوجه كوچولو

ادامه مطلب...

سه قدم دورتر شد از مادر

ادامه مطلب...

بره آوازخوان

 

ادامه مطلب...

بادبادك بازي

بادبادك بازي

 

ادامه مطلب...

خر و گاو

خر و گاو

 

ادامه مطلب...

فينگيلي و جينگيلي

فينگيلي و جينگيلي

 

ادامه مطلب...

بهترين باباي دنيا

بهترين باباي دنيا

ادامه مطلب...

سلام يادتون نره

ادامه مطلب...

سه بچه خوك

سه بچه خوك

 

يكي بود ، يكي نبود ، زير گنبد كبود در جنگلي، خوكي با سه پسرش زندگي مي كرد . اسم بچه ها به ترتيب مومو ، توتو ، بوبو بود .

يك روز مادر خوكها به آنها گفت :بچه ها شما بزرگ شديد و بايد براي خودتان  خانه اي بسازيد و زندگي جديدي  ر…

ادامه مطلب...

مهمانهاي ناخوانده

مهمانهاي ناخوانده

ادامه مطلب...

گربه و روباه

گربه و روباه

گربه اي به روباهي رسيد .گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟

روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت : اي بيچاره ! شكارچي موش ! چطور جرات كردي و از من احوالپرسي مي كني ؟ اصلا تو چقدر معلومات داري ؟…

ادامه مطلب...

گرگ و الاغ

گرگ و الاغ

گرگ و الاغ

 

روزي الاغ هنگام علف خوردن ،‌كم كم از مزرعه دور شد . ناگهان گرگ گرسنه اي جلوي او پريد .
الاغ خيلي ترسيد ولي فكر كرد كه بايد حقه اي به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو يك لقمه مي كنه ، براي همين لنگان لنگان راه رفت و يكي از پاهاي عقب خود…

ادامه مطلب...

صلج حیوانات

صلج حیوانات

صلح حیوانات

 

مزرعه بزرگي در كنار جنگل قرار داشت . اين مزرعه پر از مرغ و خروس بود . يك روز روباهي گرسنه تصميم گرفت با حقه اي به مزرعه برود و مرغ و خروسي شكار كند .
رفت ورفت تا به پشت نرده هاي مزرعه رسيد . مرغها با ديدن روباه فرار كردند و خروس هم…

ادامه مطلب...

سه ماهي

سه ماهي

سه ماهي

 

در آبگير كوچكي ، سه ماهي زندگي مي كردند . ماهي سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهي نارنجي ، هوش كمتري داشت و ماهي قرمز ، كودن و كم عقل بود .
يك روز دو ماهيگير از كنار آبگير عبور كردند و قرار گذاشتند كه تور خود را بياورند تا ماهيها را بگيرند…

ادامه مطلب...

روباه و كلاغ

روباه و كلاغ

روباه و كلاغ

 

يكي بود يكي نبود . در يك روز آفتابي آقا كلاغه يك قالب پنير ديد ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ،پرواز كرد و روي درختي نشست تا آسوده ، پنيرشو بخوره.

 

 

 

 

 

 

 

 

روباه كه مواظب كلاغ بود…

ادامه مطلب...

کدو قلقله زن

کدو قلقله زن

ادامه مطلب...

مسواک موش موشک

مسواک موش موشک


 

 

ادامه مطلب...

Showcases

Background Image

Header Color

:

Content Color

: